چند روز قبل كه براي ثبت نام مدرسه دخترم رفته بودم، خاطرهي زير در ذهنم مرور شد؛ آن را با شما در ميان گذاشتم.
=============
سال اول دبيرستان تمام شده بود و ما بايد انتخاب رشته ميكرديم. خودم به رشتهي رياضي و فيزيك خيلي علاقه داشتم، اما پدرم اصرار ميكرد كه بايد رشتهي تجربي را ادامه دهم و در نهايت دكتر شوم. ايشان هميشه و همه جا اعلام ميكردند كه قرار است پسرم در آينده دكتر شود و من از بچهگي با اين تلقينها بزرگ شده بودم.
اصلا براي ايشان قابل تصور نبود كه من در رشتهاي غير از تجربي (به قول پدر، پزشكي) درس بخوانم. همين حساسيت ايشان به من و توجه خاصشان به استعدادهايم باعث شده بود تا در دورهي دبستان به صورت جهشي از كلاس سوم به پنجم بروم. خلاصه، روي آيندهي من خيلي حساب كرده بودند و از من توقعات زيادي داشتند.
من هم كه از حساسيت ايشان مطلع بودم، نميدانستم كه چه بايد بكنم. زمان به سرعت ميگذشت و مهلت ثبت نام هم رو به پايان بود.

تنهايي به مدرسه رفتم. با يكي از مسئولين ثبت نام صحبت كردم و موضوع را با وي در ميان گذاشتم. از علاقهي فراوانم به رشتهي رياضي توضيح دادم و از ايشان خواهش كردم تا كمكم كنند. قرار شد تا بدون اطلاع پدرم، مرا در رشتهي رياضي و فيزيك ثبت نام كنند تا بعد من در فرصتي مناسب موضوع را به پدرم بگويم.
روز بعد به اتفاق پدرم به مدرسه رفتيم. در هر مرحله از ثبت نام، پدرم تاكيد ميكرد كه يك وقت اشتباهي رخ ندهد و حتما مرا در رشتهي تجربي ثبت نام كنند، چرا كه قرار است پسرش دكتر شود.
آن مسئول بزرگوار هم به خاطر كمك كردن به من، به پدرم قول ميداد كه هيچ اشتباهي رخ نخواهد داد و پسرش را در رشتهي تجربي ثبت نام خواهد كرد.
كار به خوبي و خوشي تمام شد. به ظاهر من در رشتهي تجربي ثبت نام كرده بودم، اما در باطن در ليست كلاس رياضي و فيزيك نام نويسي شده بودم.
خداحافظي كرديم و از سالن ثبت نام بيرون آمديم؛ در همين موقع پدرم يادش آمد كه بايد سئوالي را از مسئولين ثبت نام بپرسد. به سالن برگشتيم. آن مسئول بزرگوار سرش پايين بود و ما را نديد و مشغول نوشتن نام و رشتهي تحصيلي من بر روي پوشه بود.
وقتي پدرم ديد كه روي پوشهي من رشتهي رياضي و فيزيك نوشته است، شروع كرد به سر و صدا كردن. با فرياد ميگفت: " آقا؛ مگر من نگفتم مواظب باشيد كه يك وقت اشتباهي رخ ندهد. هنوز ما از اين جا بيرون نرفتهايم كه شما اشتباهي به اين بزرگي مرتكب شدهايد. چرا با آينده پسر من بازي ميكنيد؟! پسر من قرار است در آينده دكتر شود نه مهندس و ..."
آن بزرگوار وقتي ديد كه همه چيز لو رفته است، پدرم را به آرامش دعوت كرد و همه چيز را به او گفت. به پدرم گفت با ديپلم رياضي و فيزيك هم امكان شركت در كنكور پزشكي وجود دارد.
اما پدرم متقاعد نميشد. ميگفت: "سه سال ديگر وقتي قانون عوض شد و نگذاشتند پسرم دكتر شود، من يقهي چه كسي را بگيرم؟"
آن بزرگوار ميگفت: "بياييد اين جا و يقهي مرا بگيريد. من به شما قول ميدهم مشكلي پيش نيايد."
پدرم ميگفت: "آمديم تا آن موقع شما ديگر در اين مدرسه نبوديد، من بايد چكار كنم؟؛ پسر من بايد دكتر شود و نه غير از اين."
چند ساعتي طول كشيد تا آن بزرگوار به كمك ساير مسئولين مدرسه با پدرم صحبت كردند و وي را متقاعد ساختند. از او خواستند تا مرا به ادامهي تحصيل در رشتهاي كه دوست ندارم، مجبور نسازد. و سرانجام پدرم پذيرفت و ديگر هيچگاه آرزوي دكتر شدن پسرش را به زبان نياورد.
اگر آن روز معلمين مدرسه كمكم نكرده بودند، معلوم نبود چه سرنوشتي در انتظارم بود.
==========
توضيح پيرامون تصوير: (عكس مربوط به سال ۱۳۶۷ است كه مقابل درب ورودي دبيرستان آيتا... كاشاني در يكي از محلات پايين شهر مشهد گرفته شده است. مايلم دوستان را با القاب فعليشان نام ببرم.)
ايستاده از راست: (آقاي مهندس امير خدابخشيان؛ آقاي مهندس رضا زوّار؛ خودم؛ آقاي مهندس حميدرضا محمدي نيكپور)
نشسته از راست: (آقاي مهندس كوهجاني؛ آقاي مهندس حبيب جمعهزاده خراساني؛ آقاي مهندس جواد بيدي)




















