
قرار نبود در اين وبلاگ به غير از عكس، مطلب ديگري منتشر كنم، اما متاسفانه به دليل اختلالاتي كه در سايتها و فيلتر كردن نادرست آنها رخ داده است، فعلا نميدانم عكسهايم را در چه فضاي امن و مطمئني بگذارم تا قابل انتشار باشند. واقعا دليل بسته شدن سايت معتبر و تخصصي فليكر را نميدانم؟! كه متاسفانه بخش عمدهاي از عكسهاي من در آن فضا بود. به همين دليل براي اينكه دوستان تصور نكنند كه وبلاگ تعطيل شده، اين مطلب را منتشر كردم.
شما ميتوانيد براي انتشار عكسهايم در فضايي مناسب، امن، معتبر و ... پيشنهادي بدهيد؟
-----------------------
سرهاي تراشيده
بهار سال ۱۳۶۸بود و ما كلاس چهارم رياضي و فيزيك بوديم. آن زمان براي شركت در امتحانات نهايي خرداد ماه، بايد در امتحانات معرفي شركت ميكرديم.
در آن سال، من ارشد و نمايندهي كلاس بودم. در بين ساعات تفريح موضوعي را با بچههاي كلاس در ميان گذاشتم؛ و از آنها خواستم تا پيشنهادم را جدي بگيرند.
به بچهها گفتم: "اين روزها و هفتهها براي آيندهي ما بسيار مهم هستند و ما بايد از اين لحظات به درستي استفاده نماييم. ما بايد تلاش كنيم تا ضمن قبولي در امتحانات خرداد ماه، در رشتههاي مورد علاقهمان وارد دانشگاه شويم. به همين دليل بايد عواملي كه ممكن است، مانع از تمركز فكري ما شوند و وقت ما را بيدليل به هدر دهند، از بين راه برداريم."
پيشنهاد داده بودم تا همه موهاي سرمان را از ته بتراشيم. (به عبارتی تیغ بزنیم.) چرا كه اين كار باعث ميشد تا ما كمتر در انظار عمومي ظاهر شويم و بيشتر به درسمان بپردازيم.
قبول كنيد كه پيشنهاد سختي داده بودم. براي ما كه در اوج جواني، به كلاس چهارم بودن خود افتخار ميكرديم و پر از شور و شوق جواني بوديم و زيبايي و آراستگي بسيار برايمان مهم بود، اين پيشنهاد، پيشنهاد سادهاي نبود.
چند نفري مخالفت كردند و بعضيها هم از اين كار خوششان آمد. خلاصه فرداي آن روز بيش از نيمي از بچههاي كلاس با سر تراشيده به كلاس آمدند؛ چند نفري هم كه مخالف بودند، وقتي فضاي كلاس را ديدند، در روزهاي بعد به جمع سرتراشيدههاي كلاس پيوستند.
از جمع ۱۸نفري كلاس ما، ۱۷ نفر اين كار را انجام دادند. (نام آن يك نفر الآن يادم نيست.)
وقتي معلمها سر كلاس ما ميآمدند و شرايط كلاس را آنگونه ميديدند، (یک کلاس پر از دانشآموز با سرهاي تراشيده) بسيار تعجب ميكردند. حتما با خودشان فكر ميكردند كه تنبيه دسته جمعي شدهايم؛ اما وقتي از اصل جريان مطلع ميشدند، اتحاد و ابتكار ما را تحسين ميكردند.
خلاصه در آن سال از جمع ۱۸نفري كلاس ما، ۱۶نفر در رشتههاي مختلف دانشگاه قبول شدند؛ از پزشكي گرفته تا مهندسي و دبيري. به جز من و دوستم آقاي مرتضي صفري. كه از همان ابتدا تصميم داشتيم بعد از سربازي به دانشگاه برويم. (نه اين كه امكان قبول شدن برايمان فراهم نبود، بلكه به دليل كلهشقيهايي داشتيم.) قرار بود تا بعد از كسب تجربه در محيطي به غير از فضاي آموزشي مدرسه و دانشگاه، راه زندگيمان را انتخاب نماييم.
سرانجام ما دو نفر هم بلافاصله بعد از خدمت سربازي در رشتههاي مورد علاقهمان وارد دانشگاه شديم.
حالا بعد از گذشت بيست سال، وقتي به آن روزها فكر ميكنم، ميبينم چقدر آن اتحاد و ابتكار ما و رفاقت و اتفاق نظرمان، خاص بوده است.
شايد اگر آن تلنگر در زندگيمان رخ نميداد، امروز شرايط ديگري برايمان رقم خورده بود.














