
و باز هم در آغوش احد روزگار ميگذرانيم. حج تمتع سال ۸۶ بود، به ضرورت كار در مدينه منوره هر روز از منطقه قبرستان شهداي احد ميگذشتم.
آن روزها دلنوشتهاي در وبلاگ ۵۵نفر گذاشته بودم. مناسب ديدم تا به پاس توفيق حضور مجدد در اين فضا آن را تقديم نمايم.
==================
جنگ احد هنوز ادامه دارد.
محل كار ما، يعني آشزخانه مركزي شماره يك مدينه منوره (زين) درست در دامنه رشته كوههاي احد واقع شده است.
اين آشپزخانه از يك طرف كاملا توسط كوههاي احد محصور شده است.
هر روز وقتي براي انجام وظايف محوله از سمت آشپزخانه به طرف مركز شهر حركت ميكنم، ناگزير هستم تا قبرستان شهداي احد و تنگه معروفي كه جنگ احد در آنجا به وقوع پيوسته بود را دور بزنم.
بعضي وقتها احساس ميكنم صداي شمشير حضرت حمزه(ع) را كه با رشادت در حال جنگيدن است، به گوشم ميرسد.
امروز بياختيار گريهام گرفت. با خود گفتم: "آخر مگر به دست آوردن غنائم جنگي چه قدر ارزش داشت، كه مسلمانان دستور پيامبر خدا را ناديده گرفتند و تنگه استراتژيك را رها كردند."
اما وقتي كلاه خودم را خوب قاضي كردم، از خود پرسيدم: "واقعا تا اين حد به خودت مطمئني كه به ديگران خرده ميگيري؟؟!!"
"يعني اگر جاي مسلمانان آن روزگار بودي، اغفال نميشدي؟؟"
اين سئوال سختي بود كه وجدانم از من ميپرسيد.
پشتم لرزيد؛
آخر شما بهتر از من ميدانيد كه وجدان هر كسي از خودش آگاهتر و صادقتر است.
مرور كه كردم، ديدم نيازي به تحقيق و جستوجو و قياس آنچناني هم ندارد؛ كاملا واضح است؛
چرا كه اگر مسلمانان آن روزگار از يك دستور حضرت سرپيچي نمودند، من سراپا تقصير پر از عيب و گناه، روزي هزار بار دستورات رسول خدا را ناديده ميگيرم.
از پيشي گرفتن در سلام گرفته تا رعايت نظافت؛ از مهرباني گرفته تا ايثار و گذشت و ...
هيچ كدام را رعايت نميكنم.
خدايا امتحان سختي است؛ مرا اين گونه هر روز به ميدان آزمايش و امتحان ميكشاني، با آن كه ميداني با دستاني خالي برخواهم گشت.
هر روز به ميدان جنگ احد ميروم، بي آن كه حمزهي دلاور را كمك كرده باشم؛ بيآنكه خود را سپر آن نيزهي سياه وحشي كه حضرت را به شهادت رساند، نمايم.
خداوندا امتحان سختي است؛ مرا با فضل و كرم خودت ببخش، به من رحم كن تا من ميدان جنگ احد را دست خالي ترك نكرده باشم.
اين جنگ و جهاد كه همچنان ادامه دارد.
بارالها؛ كمكم كن ...

نماز مغرب و عشاء را كه خوانديم به راه افتاديم؛ البته درستش اين است كه بگويم به ريل افتاديم؛ چون با قطار عازم تهران شديم؛ نماز صبح را در ايستگاه دامغان خوانديم؛ بعد از آن به تهران رسيديم و بعد از انجام كمي كارهاي اداري به فرودگاه مهرآباد رفتيم؛ نماز ظهر را كه خوانديم، مجدد به راه افتاديم؛ البته شايد بهتر باشد بگويم كه به آسمان افتاديم؛ چون پرواز ما به مقصد جده انجام ميشد. نماز مغرب و عشاء را هم در جده خوانديم.
همهي اينها را گفتم تا به اينجا برسم كه "ابر و باد و مه و خورشيد و فلك" در كار بودند تا ما نماز صبح را در مسجدالنبي اقامه سازيم؛ پشت خانه حضرت زهرا (س)؛ درست در روز شهادت بانوي بزرگ اسلام؛
خجالت و شرمساري تمام وجودم را در بر گرفته بود. خود را لايق اين همه لطف نميپنداشتم. براي بسياري كه به مدينه منوره مشرف شدهاند، بينالحرمين همان فاصلهي كوتاه بين حرم حضرت رسول (ص) و قبرستان بقيع و قبور مطهر امامان معصوم (ع) تداعي ميشود؛ اما براي ما مشهديها، بينالحرمين ميتواند فاصلهي حرم مطهر آقا امام رضا(ع) تا مدينه منوره باشد. نميدانم چرا و به چه علت؛ اما خداوند توفيق عنايت فرموده تا اين فاصله را بپيمايم و اينجا دعاگوي همهي دوستان و ملتمسين دعا باشم. يا علي







