دوست نداشتم براي اين پست مطلب بنويسم، اما حيفم آمد كه شما در جريان آن نباشيد. تلويزيون نگاه ميكردم. حدود ۱۰ صبح روز جمعه بود (يعني همين امروز)؛ دخترم لوازم خميربازي برادر كوچكش را آورد و پيش روي من پهن كرد؛ ميخواستم اعتراض كنم تا مزاحم تلويزيون تماشا كردن من نباشد، اما چيزي نگفتم.
گمان ميكنم كه بيش از ۱۰ يا ۱۵ دقيقه نگذشته بود كه صدايم كرد و گفت: "بابا خوشگل شده؟"
وقتي كاردستياش را نگاه كردم، باورم نشد كه پيش روي من در اين زمان كوتاه چنين خلاقيتي از خود نشان داده باشد.
به وجد آمده بودم؛ گفتم دوربينم را بياور تا عكسي از آن بگيرم و به اطلاع ديگران هم برسانم؛ گمان ميبردم كه چنين اثري را روزها و هفتهها در اطاقش به يادگار نگاه دارد.
حالا كه اين مطالب را مينويسم تمام خميرها را از هم باز كرده است و ميخواهد چيز ديگري خلق كند.
به راستي چقدر فرزندان ما زود بزرگ ميشوند و به توانايي ميرسند و ما چقدر زود پير ميشويم و از توانايي ميافتيم.



بايد دل شير داشته باشي تا بتواني در وصف مقام و منزلت معلم سخن براني؛ كه من ندارم.
بايد صادق و قدرشناس باشي تا مواهب امروزت را منتسب به معلم بداني؛ كه من نبوده و نيستم.
و هزاران بايد و نبايد ديگر.
بنابراين به طبع آنچه معلم شهيد به ما آموخت سخن ميگويم؛
خواستم بگويم، معلم انساني بزرگ است.
ديدم معلم نيست.
خواستم بگويم، كه معلم نقشي چون انبياء دارد.
ديدم كه معلم نيست.
خواستم بگويم، كه معلم چراغ راه بشريت است.
ديدم كه معلم نيست.
خواستم بگويم، كه معلم انسانساز است.
ديدم كه معلم نيست.
خواستم بگويم، كه معلم هديهاي از جانب خداست.
باز ديدم كه معلم نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه معلم نيست.
معلم، معلم است.

استاد روزت گرامي






























