|
درباره
![]() كارم عكاسي نيست، اما عشقم چرا. پيوندها
پيوندهاي روزانه
جملات قصار يك دندانپزشك جوان جملات قصار يك رانندهي تاكسي بر لب جوي نشين و گذر عمر ببين قصهي من و اين همه عشق تمام پیوندها آرشيو مطالب
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آرشيو موضوعي
امكانات جانبي
|
ماه و خورشيد - مسجد ذوقبلتين (اماكن)
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
خورشيد به دهان گرفتن آموخت (مفهومي)
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
هميشه سر به هوا بودن، بد نيست. (اماكن)
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
دلتنگ بارگاه ملكوتي امام هشتم (ع) شدهام. (اماكن)
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
مسجد شجره (اماكن)
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
آنقدر در ميزنم تا در به رويم وا كني (اماكن)
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
مسجد ذوقبلتین (اماكن)
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
انتخابات در راه است. (مفهومي)
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
سلامی به بابالسلام (اماكن)
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
در آغوش احد (اماكن)
و باز هم در آغوش احد روزگار ميگذرانيم. حج تمتع سال ۸۶ بود، به ضرورت كار در مدينه منوره هر روز از منطقه قبرستان شهداي احد ميگذشتم. آن روزها دلنوشتهاي در وبلاگ ۵۵نفر گذاشته بودم. مناسب ديدم تا به پاس توفيق حضور مجدد در اين فضا آن را تقديم نمايم. ================== جنگ احد هنوز ادامه دارد. محل كار ما، يعني آشزخانه مركزي شماره يك مدينه منوره (زين) درست در دامنه رشته كوههاي احد واقع شده است. اين آشپزخانه از يك طرف كاملا توسط كوههاي احد محصور شده است. هر روز وقتي براي انجام وظايف محوله از سمت آشپزخانه به طرف مركز شهر حركت ميكنم، ناگزير هستم تا قبرستان شهداي احد و تنگه معروفي كه جنگ احد در آنجا به وقوع پيوسته بود را دور بزنم. بعضي وقتها احساس ميكنم صداي شمشير حضرت حمزه(ع) را كه با رشادت در حال جنگيدن است، به گوشم ميرسد. امروز بياختيار گريهام گرفت. با خود گفتم: "آخر مگر به دست آوردن غنائم جنگي چه قدر ارزش داشت، كه مسلمانان دستور پيامبر خدا را ناديده گرفتند و تنگه استراتژيك را رها كردند." اما وقتي كلاه خودم را خوب قاضي كردم، از خود پرسيدم: "واقعا تا اين حد به خودت مطمئني كه به ديگران خرده ميگيري؟؟!!" "يعني اگر جاي مسلمانان آن روزگار بودي، اغفال نميشدي؟؟" اين سئوال سختي بود كه وجدانم از من ميپرسيد. پشتم لرزيد؛ آخر شما بهتر از من ميدانيد كه وجدان هر كسي از خودش آگاهتر و صادقتر است. مرور كه كردم، ديدم نيازي به تحقيق و جستوجو و قياس آنچناني هم ندارد؛ كاملا واضح است؛ چرا كه اگر مسلمانان آن روزگار از يك دستور حضرت سرپيچي نمودند، من سراپا تقصير پر از عيب و گناه، روزي هزار بار دستورات رسول خدا را ناديده ميگيرم. از پيشي گرفتن در سلام گرفته تا رعايت نظافت؛ از مهرباني گرفته تا ايثار و گذشت و ... هيچ كدام را رعايت نميكنم. خدايا امتحان سختي است؛ مرا اين گونه هر روز به ميدان آزمايش و امتحان ميكشاني، با آن كه ميداني با دستاني خالي برخواهم گشت. هر روز به ميدان جنگ احد ميروم، بي آن كه حمزهي دلاور را كمك كرده باشم؛ بيآنكه خود را سپر آن نيزهي سياه وحشي كه حضرت را به شهادت رساند، نمايم. خداوندا امتحان سختي است؛ مرا با فضل و كرم خودت ببخش، به من رحم كن تا من ميدان جنگ احد را دست خالي ترك نكرده باشم. اين جنگ و جهاد كه همچنان ادامه دارد. بارالها؛ كمكم كن ...
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
از حرم تا حرم (اماكن)
نماز مغرب و عشاء را كه خوانديم به راه افتاديم؛ البته درستش اين است كه بگويم به ريل افتاديم؛ چون با قطار عازم تهران شديم؛ نماز صبح را در ايستگاه دامغان خوانديم؛ بعد از آن به تهران رسيديم و بعد از انجام كمي كارهاي اداري به فرودگاه مهرآباد رفتيم؛ نماز ظهر را كه خوانديم، مجدد به راه افتاديم؛ البته شايد بهتر باشد بگويم كه به آسمان افتاديم؛ چون پرواز ما به مقصد جده انجام ميشد. نماز مغرب و عشاء را هم در جده خوانديم. همهي اينها را گفتم تا به اينجا برسم كه "ابر و باد و مه و خورشيد و فلك" در كار بودند تا ما نماز صبح را در مسجدالنبي اقامه سازيم؛ پشت خانه حضرت زهرا (س)؛ درست در روز شهادت بانوي بزرگ اسلام؛ خجالت و شرمساري تمام وجودم را در بر گرفته بود. خود را لايق اين همه لطف نميپنداشتم. براي بسياري كه به مدينه منوره مشرف شدهاند، بينالحرمين همان فاصلهي كوتاه بين حرم حضرت رسول (ص) و قبرستان بقيع و قبور مطهر امامان معصوم (ع) تداعي ميشود؛ اما براي ما مشهديها، بينالحرمين ميتواند فاصلهي حرم مطهر آقا امام رضا(ع) تا مدينه منوره باشد. نميدانم چرا و به چه علت؛ اما خداوند توفيق عنايت فرموده تا اين فاصله را بپيمايم و اينجا دعاگوي همهي دوستان و ملتمسين دعا باشم. يا علي
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
مدینه صدایم میكند؛ سفر در پيش است. (اماكن)
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
سهم ما از قوس رنگينكمان، دو رنگي است. (طبيعت)
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
اين لنگر، كجا آرام خواهد گرفت؟ (مفهومي)
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
زیبایی شرقی در غرب (اجتماعي)
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
حلزون (طبيعت)
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
چقدر زود پير ميشويم (اجتماعي)
دوست نداشتم براي اين پست مطلب بنويسم، اما حيفم آمد كه شما در جريان آن نباشيد. تلويزيون نگاه ميكردم. حدود ۱۰ صبح روز جمعه بود (يعني همين امروز)؛ دخترم لوازم خميربازي برادر كوچكش را آورد و پيش روي من پهن كرد؛ ميخواستم اعتراض كنم تا مزاحم تلويزيون تماشا كردن من نباشد، اما چيزي نگفتم. گمان ميكنم كه بيش از ۱۰ يا ۱۵ دقيقه نگذشته بود كه صدايم كرد و گفت: "بابا خوشگل شده؟" وقتي كاردستياش را نگاه كردم، باورم نشد كه پيش روي من در اين زمان كوتاه چنين خلاقيتي از خود نشان داده باشد. به وجد آمده بودم؛ گفتم دوربينم را بياور تا عكسي از آن بگيرم و به اطلاع ديگران هم برسانم؛ گمان ميبردم كه چنين اثري را روزها و هفتهها در اطاقش به يادگار نگاه دارد. حالا كه اين مطالب را مينويسم تمام خميرها را از هم باز كرده است و ميخواهد چيز ديگري خلق كند. به راستي چقدر فرزندان ما زود بزرگ ميشوند و به توانايي ميرسند و ما چقدر زود پير ميشويم و از توانايي ميافتيم.
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
معلم، معلم است. (اجتماعي)
بايد دل شير داشته باشي تا بتواني در وصف مقام و منزلت معلم سخن براني؛ كه من ندارم. بايد صادق و قدرشناس باشي تا مواهب امروزت را منتسب به معلم بداني؛ كه من نبوده و نيستم. و هزاران بايد و نبايد ديگر. بنابراين به طبع آنچه معلم شهيد به ما آموخت سخن ميگويم؛ خواستم بگويم، معلم انساني بزرگ است. ديدم معلم نيست. خواستم بگويم، كه معلم نقشي چون انبياء دارد. ديدم كه معلم نيست. خواستم بگويم، كه معلم چراغ راه بشريت است. ديدم كه معلم نيست. خواستم بگويم، كه معلم انسانساز است. ديدم كه معلم نيست. خواستم بگويم، كه معلم هديهاي از جانب خداست. باز ديدم كه معلم نيست. نه، اينها همه هست و اين همه معلم نيست. معلم، معلم است.
استاد روزت گرامي
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
باغ پرندگان اصفهان (حیوانات)
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
ظاهرا غاز و اردک هم یک پا دارند! (طبيعت)
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
آیا فقط مرغ یک پا دارد؟!؟ (طبيعت)
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
سي و سه پل (اماكن)
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
کبوتران حرم یار (اماكن)
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
قبائل ماساهی (آييني)
نوشتن در مورد قبائل ماساهی، كار سادهاي نيست. آنقدر در بين رفتار، كردار، سنت، زندگي، كار و ... مردم اين قبائل شگفتي ميبينيد، كه نميدانيد بايد از كدام يك داد سخن دهيد. قبائل ماساهي، يكي از پرجمعيتترين و اصيلترين قبائل ماساهي به شمار ميآيند كه در كشورهاي تانزانيا و كنيا زندگي ميكنند. اين قبائل با شيوههاي سنتي و بدوي به زندگي ادامه ميدهند. اخيرا كشورهاي اروپايي و امريكايي براي حفظ اين قبائل به همان صورت سنتي و اصيل اقداماتي را انجام دادهاند تا زندگي مدرن شهري در آنها نفوذ پيدا نكرده و همچنان جذاب و ديدني باقي بمانند و به همين منظور سرمايهگذاريهاي زيادي هم كردهاند. شايد بتوان بخشي از جذابيتهاي اين قبائل را به صورت زير خلاصه نمود. آنها هنوز هم خون گاو را با شير مخلوط كرده و به عنوان نوشيدني استفاده ميكنند. مردان اين قبائل هيچ كاري به جز محافظت از اطراف خانه را بر عهده ندارند و همواره با چوبدستي خود مشغول گردش و استراحت يا همان محافظت از خانه هستند. زنان ماساهي مسئول امرار معاش و كسب درآمد اين قبائل هستند. ساختن خانه، ساختن صنايع دستي، تربيت كودكان، پخت و پز و ... بر عهدهي زنان ماساهي ميباشد. مردان ماساهي هر چقدر كه تعداد گاو و گوسفندانشان بيشتر شود و از تمول بيشتري برخوردار باشند، به همان مقدار زنان بيشتري را به همسري انتخاب ميكنند. در واقع هر اجتماع ماساهي به يك مرد بزرگ تعلق داشته و هر خانه به يك زن او اختصاص پيدا ميكند. به عنوان مثال قبيلهاي كه ما از آن بازديد به عمل آورديم متعلق به مردي بود كه بيش از ده زن داشت. خانههاي ماساهي از سه بخش درست شده است كه فقط با سوراخهايي بسيار كوچك از نور طبيعي روشن ميشوند. يك بخش از اين خانهها براي نگهداري گوساله استفاده ميشود و بخشي ديگر براي نگهداري فرزندان و ديگري هم براي زن و شوهر ماساهي. مرد بزرگ قبائل ماساهي كه در هر خانه يك زن دارد، معمولا از شب تا صبح از اين خانه به آن خانه ميرود و اين گونه مساوات را در زندگي زناشويي بين آنها رعايت ميكند. او روزها را به استراحت و خواب ميگذراند و شبها هم به عدالتگستري و مساوات محوري مشغول است! مردم ماساهي در عين حالي كه مردماني خشن و وحشي به نظر ميرسند، اما كاملا روحي آرام و خونسرد دارند. آنها به هيچ عنوان گوشت شكار نميخورند و عموما از دامهاي خود براي اين منظور استفاده مينمايند. جوانان ماساهي به هيچ عنوان به شكار حيوانات وحشي مانند شير و پلنگ و ... نميپردازند، مگر آنكه آن حيوان به گلهي آنها حمله كرده باشد و آنها فقط به دنبال انجام يك عمل سنتي و براي دور نمودن سايهي شوم از سر قبيله آن شير را شكار نموده و ميكشند و بعد از آن دم شير را جدا نموده و به زانوي خود بسته و در ميدان قبيله به رقص و پايكوبي مشغول ميشود تا هم شجاعت و دليري خود را به رخ ديگران بكشد و هم خبر كشته شدن شير را به ديگران بدهد و اين گونه آرامش به قبيله باز گردد. اجتماع ماساهي
خانهي ماساهي
كودكان ماساهي
زنان ماساهي
مردان ماساهي
مادران ماساهي
مراسم ماساهي
زيورآلات ماساهي
پوشش ماساهي
تجارت ماساهي
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
جغرافیای رنج (اجتماعي)
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
حاجی احرام دگر بند، ببين يار كجاست (اماكن)
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
اسب آهنی (مفهومي)
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
در جستجوی ساحل (طبيعت)
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
ساز خاموش ()
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
خلوت عاشقانه (اجتماعي)
[+]
روايتگر:
مهدي گلمحمّدي
،
|
|
www.Golmohammadi.ir - All Righte Reserved |